يادداشتهاي پريسا
خاطرات روزانه
من گریه می کردم و تو کام مرا با تربت برداشتی تا من بفهمم گریه هایم را باید با صاحب این خاک آرام کنم، من بهانه می گرفتم و تو با قرآن برایم لالایی می خواندی تا من بدانم فقط باید برای این آیه ها بهانه بگیرم... من راه رفتن را با تو یاد گرفتم، حرف زدن را با تو!! همیشه مرا با گامهای کوچکم به هییت و مسجد با خود می بردی...و من با شمردن دانه های اشک تو شماره کردن را هم همانجا یاد گرفتم! یک دو سه.... هزار...نه! بی نهایت... من همانجا یاد گرفتم که بابا آب نداد!!! بابا خودش هم تشنه رفت... همانجا یاد گرفتم که باید با آن در بسوزم... همانجا یاد گرفتم که باید اشک هایم را روی آتش آن در بریزم... همانجا یاد گرفتم که فقط باید از آن کوچه بروم و گرنه گم می شوم!.... همانجا یاد گرفتم.... من بسته به این در سوخته بزرگ شدم،نه! تو مرا دخیل این در سوخته بزرگ کردی....همانجا نام حسین را یاد گرفتم....همانجا با صدای کودکانه ام زمزمه حسین را به من آموختی.. مادر! چقدر مرا عاشق کردی.... این روزها که غرق غم و ناله ام، این روزها که اشک بی بهانه می بارد، این روزها که من عاشق تر از همیشه ام، این روزهای غریب....... این حدیث دائم توی سرم می چرخد: هر گاه نسیم محبت ما ا هل بیت در دلتان وزیدن گرفت، در حق مادرتان بسیار دعا کنید... مادرم! دستهایت را نه! قدم هایت را می بوسم... مادرم منو ببخش اگر بد بودم خدایا بهتر از بهشتت چی داری ؟ برای زیر پای مادرم میخوام . ....روزت مبارک فرشته ی مهربان من..... این روزها همینکه از در خانه بیرون می روم بوی خوش شکوفه های درخت پرتقال و نارنج و نارنگی سرمستم می کند. این روزها چندین بار کوچه ها را بالا پایین میکنم به خاطر استشمام شکوفه های بهار نارنج..با تمام وجودم لدت می برم از عطرشان.. اینروز ها شکوفه های نارنج تسکین دهنده روح وروانم شده است..واقعا اردیبهشت ماه طراوت است ... دیشب این طراوت را تا اتاقم هم دعوت کردم شکوفه های ناز افتاده زیر درخت خانه یمان را جمع کردم و با خودم داخل اتاقم آوردم .. اتاقم پر شده بود از عطربهار نارنج... دیشب تا صبح استشمام میکردم ولذت میبردم.. شکوفه هایی که قرار است در آینده ای نه چندان دور به نارنجی ترین میوه دنیا تبدیل شوند.چقدر زیبا و دلپذیر است ..خدایا شکرت به خاطر تمام زیبایهایی که آفریده ای.. امروز دوباره میخوام برم بهار نارنج جمع کنم اینبار هم برای اتاقم هم برای مامان پروین عزیزم که با آن برایم مربای گل بهارخوشمزه ی درست کند اگر ز لانه می روی چرا شبانه می روی کبوتر شکسته پر مرا به همرهت ببر چرا بدون جفت خود به آشیانه می روی فدای غرببت شوم که مخفیانه میروی علی بود ز تو خجل که با کبودی بدن که با تازیانه می روی............. به ستاره ها می گویم جامۀ سیاه بپوشند و ماه را در میان آنان مینشانم تا از شبهای کبود تو بگویم می دانم جبرئیل نیز از مرثیۀ تو خواهد گریست و هفت ستون افلاک به لرزه خواهد افتاد شِکوه شِکوه از دستهای پلیدی که نگذاشتند کویرهای سوخته را با شاخه های تَرد یاس زیبا کنی و لبخند بهشتی تو نیمکره های سرد زمین را فرا بگیرد. ای بانوی خانۀ خسته من آنهایی که آفتاب قلب تو را ندیدند ؛ آنهایی که نخواستند درخشش حرفهای تو را ببیند , از دایره وجدان و انصاف بیرون ایستاده بودند آنها شمشیرهای شکسته و زنگار گرفته ای بودند که به کار بازی کودکان نیز نمی آمدند چقدر به خاطر من تو را آزردند و تو لب فرو بستی و جز به روح رسول الله (ص) شکایت نبردی.. نیمه شبها وقتی از گفتگو با چاه به خانه باز میگشتم نگاه مهربان تو به من آرامش می بخشید با خود میگفتم آیا خدا مهربان تر از فاطمه آفریده است ؟ من نمی خواستم اشکهایم را ببینی همان گونه که تو کبودی بازویت جای گستاخ ترین تازیانه عالم را از من پنهان کردی تو نمیخواستی پَر کاهی به رنجهای من بیفزایی ای کوثر بی انتها هیچ کس به قدر من تو را نمی شناسد این بی وفایان که از شاخه های خشکیده نخلستان هم کمتر بودند مگر بارها به چشم خویش تو را بر زانوی پیامبر (ص) ندیده بودند ؛ مگر بوسه های مکرر پیامبر (ص) را بر لبان تو شاهد نبودند ؟ آن شب که من و اسماء تو را با ترانه های آبی غسل میدادیم , فرشته ها یکریز اشک می ریختند من و اسما ء نیز اشک میریختیم ماه اشک می ریخت ملکوت اشک می ریخت اما گرانبها ترین اشک های دنیا اشکهای حسین بود وقتی او کودکانه برای تو می گریست و بی تابی میکرد من دگرگون می شدم . سیاره ها از حرکت باز می ایستادند و نخلهای کربلا از غصه خم می شدند افسوس , افسوس که این خونه کاهگلی کوچک دیگر صدای قدم های تو را نخواهد شنید و دستهای صبورت گیسوان پریشان زینب را شانه نخواهد کرد ..فاطمه ؛ فاطمه چه طنین دل انگیزی دارد نام تو ؛ اگر نام تو را در خانه زمزمه کنم با بهانه های کودکان چه کنم چگونه بی تو به خانه بازگردم؟ فریاد فریاد از روزهای بی رمق و بی روتقی که بی تو خواهد گذشت از امشب چه اندوه های نا گفته ای با چاه خواهم داشت ...فاطمه فاطمه اسماء شاهد بود که وداع من با تو فاطمه حزین ترین وداع ها بود در غم تو اگر ستاره ها بر زمین بیفتند و خاکستر شوند سزاست بی تو تمام شبهای من صبح باد , بی تو رگهای من غم خانۀ فراق توباد.... پ.ن.۱ ..سالهاست که این وداع نامه را در دفتر خاطراتم داشتم همیشه با خواندن واژه واژه ی اون حسو حالم دگرگون میشه.. بچه ها همتون میگید عکسا رو کامل ندیدیم .. عکس هایی که باز نمیشن رو راست کلیک کنید و بعد گزینه Show picture را انتخاب کنید...فکر کنم حجمشون که بالاست اینجوریه... امیدوارم همتون بتونید ببینید تا بقیه هم بذارم... ببخشید چند روزیست که سرما خورده ام شدید .به قول خودم در حد تیم ملی پاسارگاد ـمقبره کوروش مرو دشت ـ تخت جمشید شیراز ـ حمام وکیل بقیه عکسا را بعد میزارم.... زیبایی این لحظه های آغاز شده ی سال را با چیزی دیگرعوض نمیکنم از کودکی ام برای رسیدن به این لحظه ها لحظه شماری میکنم چقدر زیبا بود کنار سفره هفت سین نشستن و زیر لب دعا زمزمه کردن و هنگام تحویل سال آغوش گرفتن پدرومادر. و چقدر برایم سخت بود که اشک های پدرم ومادرم را زمان تحویل سال دیدن.نمیدانم شاید از سر ذوق و شور بود نمیدانم. خدایا سایه پدر و مادر هیچکی رو از سرش کم نکن..الهی آمین نمیدانم برای بهترین شدن خودم چه کرده ام اما موقع تحویل سال با خودم عهد کردم که بهترین بشم... شاید بهترین نبوده ام که همینطور است اما با تمام وجودم سعی میکنم بهترین باشم. از این به بعدسعی میکنم خنده ای بر لبی بنشانم واشکی پاک کنم ..سنگی را از راهی بردارم وهمه را دوست داشته باشم بی بهانه و بی دلیل و بی انتظار .... همیشه لبخند بزنم ومهربان باشم. همیشه با تمام حرفها و دردهایی که در درونم بوده لبخند زده ام تا جایی که مرا بدون لبخند نمیشناسند .... همیشه سعی میکنم تمام انرژی وجودم را در صدایم جمع کنم تا مخاطب ام ارامش بگیرد .... همیشه .... خدایا این روزها انقدر قشنگ و پر از خاطره است که نمیدانم چگونه باید شکر گزار باشم ... خدایا از این که یکبار دیگر بهار زیبایت با تمام زیبایی هایش را لمس کردم سپاس. خدایا از اینکه مرا دوست داری سپاس.... پ.ن.۱.سال نو تمام دوستای گلم مبارک باشه...من چند روزی رفته بودم مسافرت.ان شاا...تو پست بعدی از سفرم مینویسم.. برای دلم گاهی مادری مهربان میشوم


![]()
![]()
..خلاصه روزهایم با آمپول و قرص میگذره وآنقدر بی رمق و کسل بودم که نمیتونستم بیام نت.
.خاطرات سفرمو میخواستمم بنویسم که دیر شد .ببخشید..اما گفتم لااقل با این حالم که حوصله نوشتن ندارم عکسهایی که گرفتم رو بزارم بعد نیست ..![]()











![]()




![]()
دست نوازش بر سرش میکشم میگویم : ((غصه نخور میگذرد))
برای دلم گاهی پدر میشوم
خشمگین میگویم : ((بس کن دیگر بزرگ شده ای...))
گاهی هم دوستی میشوم مهربان
دستش را میگیرم میبرمش به ((باغ رویا))
دلم از دست من خسته است..............
| Design By : Pichak |


